یگانه و ریحانه دوقلوهای دوست داشتنی مامان و بابا

پست ثابت

 

 

                              

          به وبلاگ یگانه و ریحانه  خوش اومدید...🌹🌹🌹

بله برون و نامزدی دایی مسلم

سلام عزیزای دل مامان پنجشنبه۲۸/۱۰/۹۶تو دفتر زندگیمون یکی از بهترین شبهامون شد نامزدی دایی مسلم عزیز💜💜💜🎊🎊🎊🎊🎊🌹🌹🌹🌹 ..بعد از دوسال آشنایی با رضوان جون امشب ب وصال هم رسیدن از خدا براشون بهترین ها رو میخام دیدن خوشبختیشون آرزومه. دایی مسلم با دوسال اختلاف سن از مامانی کوچیکتره ی جورایی رابطه خواهر برادریمون ب نسبت بقیه خواهر برادرامون بیشتر...چند روز حسابی درگیر خرید و بدو بدو تدارکات بودیم الان تو این ساعت که این پست رو میزارم تازه رسیدیم خونه از درد پا دراز کشیدم تایپ میکنم شما تا رسیدیم خوابیدین منم گوشی ب دست گفتم این پست گرمه بزارم😁😁  خیلی شب خاطره انگیزی بود شما اولش اذیت کردید بعد بهتر شدید منم کلی خوش بحالم شد 😉 با آرز...
29 دی 1396

رفتن ب مهدکودک برای دومین بار

سلام فرشته های مامانی امروز۲۳/۱۰/۹۶یهو تصمیم گرفتم بزارمتون مهدکودک...پارسال سه روز رفتید روز سوم ریحانه بهانه گرفتی گفتی نمیخای بری...امروز صبح از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم ی بار دیگه امتحان کنم و گذاشتمتون مهد نزدیک خونه که مربیش هم یکی از دوستامه.واسه شیفت ظهر بردمتون ساعت۱۲:۳۰ساعت۱:۳۰الهام جون مربی تون زنگ زد که یگانه داره بهانه ات رو میگیره سریع اومدم دنبالت باهات حرف زدم راضی شدی بمونی اومدم خونه تا ساعت۳:۳۰که اومدم دنبالتون ریحانه نمیخاستی بیای دوست داشتی بمونی ولی یگانه میگفت دلم برات تنگ شده دیگه مهد نمیرم😥البته بعد که اومدی خونه گفتی فردا میری😶حالا باید منتظر موند ببینیم چطور میشه این پروژه مهد رفتنتون  فعلا قراره ی هفته ا...
23 دی 1396

یلدا۹۶

  سلامممم دخترای گلمممم😘😘😘 یلداتون مباررک😍😍🍉🍉 امسال پنجمین یلداتون بود انشالله یلدا ۱۲۰سالگیتون(مرواتون همه ساله) یلدا امسال خونه مامان جون فاطمه بودیم ی دورهمی خیلی عالی خاله آزیتا دایی محسن دایی محمود(دایی مامانی) خیلیی خوش گذشت جای خاله لطیفه و دایی مسلم خالی بود  چندتایی عکس هم میزاریم واسه یادگاری از امشب   ریحانه نگار یگانه   کیک های مامانی پز😊😊         ی تولد ۵سالگی دیگه با حضور پسرعمه سروش و دخترعمه سوگند...کیک هم ب انتخاب خودتون بازم کیک خونگی مامانپز😊۲۹/۹/۹۶     پی نوشت:این پست رو جمعه۱دی ماه شروع ب نوشتنش کردم ولی ...
1 دی 1396

۵سالگی فرشته های مامان بابا

سلامممم  عزیزای دلمممم ۵ساله شدید🎊🎊🎊🎊😍😍😍😍😘😘😘 خدایا شکرت بابت وجود این فرشته ها😍😍من خوشبختممممم   امسال دومین سالیه که تولدتون رو فقط با حضور بچه های همسن و سال خودتون میگیرم...کلی بهتون خوش گذشت چکاب ۵سالگیتون هم خوب بود خیلی استرس وزن گیری تون رو داشتم که خداروشکر دکتر گفت مشکلی نیست و‌ همه چیز طبیعیه عکس های جشن ۵سالگی  کیک مامانپز😊...دورای جستجوگر فرشته ها و بابایی     خوشگل خانما با دوستان           الهی مامان فداتون بشه             ...
24 آذر 1396

شمارش معکوس تولد۵سالگی فرشته ها

سلام عزیزای مامان فرشته های خوشگلم😍😍 دو روز دیگه وارد۵سال میشید خدا رو شکر میکنم که شما فرشته ها رو بهم داد و منو لایق کلمه مقدس مادر دونست😍😍💜💜 ۱۶آذر ماه دهمین سالگرد ازدواج مامان بابا بود😊💜💜 و امروز۲۲آذر ی روز خاص تو تقویم زندگیمون...تولد داداش دانیال که  فقط ۲۸روز عمر کوتاهش بود...اگه بود الان۷ساله بود😥😥مصلحت خداست...    و اما ...برا روز تولدتون ی مهمانی کوچولو قرار بگیرم که چندتا از دوستای خودتون دعوتن برا ی دورهمی عصرونه که ی روز خاص و به یادمونی براتون باشه 🎊🎊🎊🎈🎈🎈  چندتایی عکس از روزای گذشته  سلفی های ریحانه و یگانه       مولودی تولد حضرت محمد(ص)خونه...
22 آذر 1396

محرم۹۶

سلام.عزاداری هاتون قبول محرم ۹۶هم پشت سر گذاشتیم و اواسط ماه صفر هستیم امسال هم شما واسه آقا امام حسین عزاداری کردید عزیزای مامان.مرواتون هرساله. محرم۹۶ب روایت تصویر   درهرصورتی میگید ما پرنسس آنا و السا هستیم.ژست پرنسس ها رو میگیرید...حتی وقتی بخایم بریم روضه     شب شام غریبان       نذر سینی حضرت قاسم داشتیم ...
9 آبان 1396

روزانه

سلام.ب دخترای گلم سلام ب دوستان  این روزای ما ب روایت تصویر           اینم نقاشی هاتون واسه جشن غدیر کلاس نقاشی عروسک های مامانی عزیزای دلم.قربون خنده هاتون   رفته بودیم عروسی پسرعمه بابایی یگانه.سوگند.ریحانه   ...
30 شهريور 1396

33ماهگی با تاخیر - اتفاقات بد

سلام خوشگل خانمای مامان ای روزا حسابی گرفتار هستم اصلا وقت رسیدگی و ب روز کردن وبلاگتون رو ندارم خبرای بدی که اصلا دوست ندارم اینجا بزارم یکی فوت شوهرخاله بابایی بود و دیگری افتادن مامان جون فاطمه از رو صندلی آشپزخونه که باعث شکستن دست و سرش شد ما با خاله آزیتا رفته بودیم عروسی منتظر ماماجون هم بودیم که متاسفانه موقع برگشت ای خبر رو بهمون دادن،فردا صبحش بردنش اتاق عمل که شکر خدا ب خیر گذشت فقط شکستگی داشت ما هم مدت دو هفته شبانه روز رفته بودیم خونه مامان جون 7/7/94سه شنبه عروسی دوست بابا دعوت بودیم،که همون شب یکی از دوستای خانوادگیمون اومدن پیش مامان جون موندن و ما هم با عمو مجتبی و خاله ساغر رفتیم عروسی،اونجا کلی رقصیدید و سالن بازی د...
15 مهر 1394